بسم الله الرحمن الرحیم

اگر جواب این سوال رو پیدا کنه

در اولین روزهای تابستان امسال که مصادف هم شده است با ماه مبارک رمضان، در هوای گرم و آفتاب تابستانی، فقط چند ساعتی از ظهر گذشته بود که کنار خیابان منتظر رسیدن اتوبوس شهری بودم. پس از 10 دقیقه، ربع ساعتی که در آن هوای گرم زیر آفتاب ایستاده بودم یک جای نشستن زیر کولر اتوبوس حسابی دلچسب بود. وقتی اتوبوس رسید موقع سوار شدن از درب جلو متوجه شدم ردیف صندلی پشت سر راننده کسی ننشسته. من هم آنجا را برای نشستن انتخاب کردم. اما همین که می‌خواستم بنشینم یک نوجوان آراسته که تیشرت سبزی به تن کرده بود با عجله از راه رسید تا روی صندلی همان ردیف بنشیند. تا متوجه او شدم ایستادم و گفتم بفرمایید. او هم ایستاد و گفت نه شما بفرمایید. من هم دوباره تعارف کردم و تمصمیم گرفتم خودم کنار پنجره بنشینم ولی تا خواستم بنشینم او هم وارد ردیف شد و از من جلو افتاد. البته عمدی در کار نبود. مقل اینکه اون هم پیش خودش همون فکری رو کرده بود که من کرده بود. خواست برگرده که من نگذاشتم و هردو نشستیم و بعد یه نگاهی به هم کردیم و هر دوتا زردیم زیر خنده...

از همین جا سر صحبت ما دو تا باز شد. گفت هوا خیلی گرم هست و منم ایستگاه قبل حسابی دنبال اتوبوس دویدم. ازش پرسیدم:

-کجا میخواستی بری؟

- سه راه

یه نگاهی به وسایلی که توی دستش بود انداختم و دوباره پرسیدم:

- میری ورزشگاه؟

- نه؟! با باباجونم قرار دارم.

- باباجونت یعنی همون پدر بزرگت؟

- بله!

- کلاس هم جایی میری این روزا؟

- هنوز نه! مبخوام زبان ثبت نام کنم.

- مگه شما چند سالتونه؟

- 14 سال

- توی خونه تنهایی یا داداشم داری؟

- بله! یکی بزرگتر و یکی کوچکتر

- آخرش تنهایی یا با داداشا هستی؟

به من نگاهی کرد و با لبخند شیرینی برای چند لحظه ‌ای صحبتمون رو قطع کرد و برای چند دقیقه از پبجره به بیرون خیره شد. من توی این مدت فکر میکردم که چطور قبل از اینکه به ایستگاه برسیم سر صحبت رو دوباره باز کنم؟! بخاطر همین سکوت رو شکستم و پرسیدم:

- شما اسمتون چیه؟

- معین

- آقا معین این اسم رو دوست داری؟

- آره! یه جورایی بین بقیه تکه.

- سه راه پیاده می‌شدین؟

- بله!

- خودت سه راه پیاده میشی؟

- بله!

- خودت همون معینی؟

به نشانه تایید در حالی که آدامسش رو می‌جوید با همون خنده شیرینش سرشون رو تکون داد.

- یعنی اگر اسمت رو یه چیز دیگه بذارند یکی دیگه میشی؟

- نمیدونم. شاید!

- یعنی مثلا اگر اسمت رو بذارن عرفان یکی دیگه میشی؟

- شاید! شاید! ...

اتوبوس نزدیک ایستگاه رسید و آقا معین گفت میشه من برم اونطرف ببینم کجا باید پیاده بشم؟ من هم بلند شدم و گفتم بله بفرمایید. رفت روی صندلی های ردیف روبرو نشست و دیگه تا وقتی پیاده شد چیزی نگفت. خیلی زود اتوبوس به ایستگاه رسید و اون بدون اینکه به من نگاه کنه پیاده شد و رفت توی ایستگاه نشست.

فکرش حسابی مشغول شده بود. سرش رو پایین انداخته بود و درحالی که پاهاش رو تکون میداد و آدامسش رو باد میکرد توی ذهنش به این فکر می‌کرد که واقعا من اگر اسمم عوض بشه یکی دیگه میشم؟

و من در حالی اتوبوس از ایستگاه دور می‌شد و دیگه نمی‌تونستم آقا معین 14 ساله رو ببینم به خودم می‌گفتم اگر جواب این سوال رو پیدا کنه به چه چیزایی ممکنه برسه ...